ايلياايليا، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره

زندگينامه ايليای عزيزم

سفر به مشهد

خوشگل پسرمون چند وقتی بود که خيلی خيلی دلم می خواست بريم مشهد که شما هم به زيارت امام رضا بری . که اداره مامانی اعلام کرد هديه روز مادر اينه که همه مامانا با خانواده هاشون بر مشهد وای خدای چقدر خوش گذشت با اينکه بهمن ماه فصل سرديه ولی انگار بهار بود حتی لازم نبود شما کاپشن بپوشی کلی هم حرم خلوت بود تونستيم يک دل سير زيارت کنيم ولی از اونجايی که آقا موچول حدود سه ماهيه که راه رفتن رو تجربه کرده خوشحال و شاد از اين طرف به اون طرف می رفتی  خلاصه با بابا جون قرار گذاشتيم نوبتی زيارت کنيم ولی خدائيش بابايی بيشتر باهات همکاری کرد. روز آخر رفتيم خداحافظی چه برف خوشگلی شروع کرد به اومدن اميدوارم زود زود دوباره قسمتمون بشه. زيارت قبول ...
20 آذر 1391

تولد سه سالگی

عسل پسر مامانی و بابايی ، امسال ازت پرسيديم ايليا جون دوست داری تولد بگيريم يادته؟ پارسال همه اومدن خونمون عکسهاشم بهت نشون داديم يا بريم دريا برات تولد بگيريم؟ شمام جواب دادی: تولد اينچا خانمون (به قول خودت) از دو سه هفته قبل هم هی راه می رفتی می گفتی تولدم مبارکه آخه قربونت برم با اين اظهارنظرهات   خواستم برات از اين تم های تولد بخرم ديدم وای چه قيمتهای عجيب غريبی!! تصميم گرفتم به جای اونها همه تزئينات تولدت رو آبی انتخاب کنم بادکنهای آبی، نی های آبی با روبانهای آبی، لباس آبی و ... خلاصه شد تولد ايليا خان آبی امسال چون بابايی عجله داشت زودی کيکت رو انتخاب کرديم اومديم خونه. وقتی داشتيم خونمون رو تزئين می کرديم هی ...
20 آذر 1391

واکسن شش ماهگی

چند روزی ميشه که ايليا قهرمان کوچولو شروع کرده به رفتن به اين طرف اونطرف آشپزخونه البته با روروئک و کلی کيف می کنه بمونه که برگهای گلدونای کنار آشپزخونه همگی بی سر شدن واقا کوچولو شروع کرده به تمرين بازکردن کشوهای کابينتها قصد کردم به هيچ وجهی وسايل رو از دم دستش برندارم تا بالاخره ياد بگيره . بگذريم امروز پسر ناز مامانی واکسن شش ماهگيش رو هم به سلامتی زد و يک کوچولو بعد از اتمام تزريق که تازه فهميد چه اتفاقی اتفاده شروع کرد به گريه  و بعدم با خوردن شير آروم شد بعد بابايی ما رو گذاشت خونه مامانا که ايليا جونم اولين سوپ رو خيلی خوب استقبال کرد  (برنج، هويج و سيب زمينی و ماهيچه) منم مرخصی گرفتم و موند...
19 آذر 1391

شروع آب و فرنی خوردن

آقا کوچولوی خوشگل مامان و بابا از فروردين ماه هی شروع کرد به غرغر کردن و دستشو خوردن مامان زری معتقده که ايليای عزيز گرسنه هست شنبه 14 فروردين ايليا آب خوردن (البته جوشيده سرد شده) و امروزم خوردن فرنی با بادام خام رنده شده رو شروع کرد اين آقا کوچولو بعد از خوردن به يک خواب شيرين رفت. نوش جونت پسر عزيزم البته از ٣ فروردين يک کوچولو سرلاک با طعم شير و برنج خيلی خوب استقبال کردی . اين عکسهاشم بعد از اينکه از مهمونی خونه عمه جون برگشتيم انداختيم ايليا قهرمان ساعت يک شب انگار نه انگار خوشحال و شاد هی با بابايی بازی می کرد و می خنديد  قربون خنده هات برم پسر خوش اخلاقم ...
19 آذر 1391

اولين تجربه نشستن

  امروز ايليا قهرمان ياد گرفت تجربه کنه و بشينه البته توی تختش ،کلی کيف کرد  که نشست و با اسباب بازيهاش بازی کرد و کارتون مورد علاقه شو ديد. قربونت برم پسرم به اميد موفقيتهای بعدی   اما به محض رفتن به پارک نی نی کوچولو خوابش برد. خواب خوش عزيزم ...
19 آذر 1391

روزهای پايانی سال 1388

  پسر گل و ناناز مامانی امروز دقيقا 4 ماه و 10 روزه شدی روزهای پايانی ساله و مامانی کلی کار داره برات تعريف می کنم از نوروز و ... و بهم قول دادی باهام همکاری کنی تا خونمون و برای عيد خوشگل کنيم.   از کمکات مرسی ناناز پسرم   ...
19 آذر 1391

اولين چهارشنبه سوری ايليا قهرمان

    پسر گلم ديروز اولين چهارشنبه سوری زندگيت بود که شما 4 ماه و 13 روزه شدی کلی آقا موچول مامانی و بابايی تي پ  زد و همه باهم رفتيم خونه مامانا و بابا هادی خدا رو شکر هوا خيلی خوب بود ولی به خاطر سر و صدا  يک کوچولو فقط اومديم تو حياط .جای همگی خالی خيلی خيلی خوش کذشت     انشاا.. هميشه شادی و سلامتی برای همه باشه ...
19 آذر 1391