ايلياايليا، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره

زندگينامه ايليای عزيزم

روز مادر

پسرک خوشگلم سه روز آخر هفته تعطيلی خوبی بود تا با هم باشيم چون چهارشنبه ما تعطيل بوديم و چند تا مناسبت مختلف مثل روز زن و روز معلم بهانه خوبی بود تا يک تشکر از مربی های مهربون مهدت انجام بديم به خاطر همينم روز سه شنبه عصر که اومدم دنبال آقای گلم هديه هات رو هم با شيرينی دادی به دفتر مهد تا فردا که جشن برای مربی ها می گيرن هديه شمام تقديم بشه طبق معمول قدم زنان با هم برگشتيم خونه و سر راه يک خريد کوچولو کرديم شمام برام شعر می خوندی و کلمه های جديد انگليسی که در مورد يادگيری رنگها هست رو برای تکرار می کردی تا رسيديم خونه از اونجايی که شاممون هم حاضر بود با هم رفتيم پارک و يک دل سير بازی کردی به محض برگشتن طبق معمول يک دوش کوچولو گرفتی و شام ...
14 ارديبهشت 1392

گردشهای نوروزی

پسر گلم خدا حفظت کنه ولی مامانی اين روزها خيلی شيطون بلا شدی و مامان و بابا رو ......... ميکنی هر چی هم می ری پارک سير نمی شی   روزهای عيد رو برای خودت کلی کيف کردی راستی ي: چيز جالب هر شب تا کلاه قرمزی شروع می شد می اومدی تا شعر اولش تموم می شد تصميم می گرفتی بری دتاق (اتاق) خودت سی دی کلاه قرمزی خودت رو ببينی بعد تا دوباره بر می گشتی اون قسمت کلاه قرمزی يا آخراش بود و يا ديگه تموم شده بود بعد که معلومه ديگه چه اتفاقی می افتاد خلاصه که آقا موچول من و بابايی امسال نتونستيم متقاعدت کنيم که سی دی خودت تکراريه هر وقت بخوای می تونی ببينی ، برنامه تلويزيون رو نمی شه نگه داشت نمی شه دوباره پخش کرد يا چرا تموم می شه....................
20 فروردين 1392

نوروز 92

سال نو مبارک لحظه تحويل سال: ساعت 14 و 31 دقيقه و 56 ثانيه روز چهارشنبه 30 اسفند 91 ايليای عزيزم پسر ناز و خوشگل مامانی و بابايی روزها تند و تند می گذرند و شما بزرگ و بزگتر می شی دلم برای به قول خودت برای نی نی بودنهات يک ذره شده . اميدوارم سال خيلی خوبی رو به اميد خدا در پيش رو داشته باشيم. قربونت برم هزار بار ...
19 فروردين 1392

خريد ماهی کوچولوی هفت سين

پسر کوچولوی ما امسال قبل از سال تحويل دوشش رو گرفت و برای خريد ماهی کوچولوی هفت سين با بابايی و بابا هادی رفتن خريد و کلی ذوق کرد و رفت به درخت گردوش که توی پارک به مناسبت به دنيا اومدنش کاشتيم سر زد. اميدواريم که امسال درختت گردو بده عزيززززززززززززززززززززززززززززززززم   ...
1 فروردين 1392

آخرين پنج شنبه سال 91

ايليای عزيزم بعد از گذروندن سه هفته خيلی سخت به خاطر مريضی بابا هادی جون خدای مهربون بهمون کمک کرد و بابايی از بيمارستان مرخصی شد . پنج شنبه هم با مامانا و بابا هادی رفتيم بيرون باباجون رفت سلمونی بعد همه با هم رفتيم باغ گل و طبق روال هر سال کلی گل خريديم و عصر همه توی حياط نشستيم و حلوا پختيم بابا جون فلامک هم همه گلها رو کاشت . خدا رو شکر انشاا.. خدا همه مريضها رو شفا بده و بابايی هادی هم سالم و سلامت باشه اميدوارم همه سال خيلی خوبی همراه با سلامتی، دل خوش، آرامش، پر روزی، و ... رو پيش رو داشته باشن. ...
27 اسفند 1391

دلتنگی

ايليا جونم پسر ناز و خوشگل مامانی نميدونم چرا چند روزي که صبحها که از خواب بيدار می شی و شبها قبل از خوابت مرتب بهانه می گيری و گريه می کنی که من مهد نمی رم می خوام برم پيش مامانا واقعا می مونم از خودم می پرسم نکنه مامان خوبی نيستم نکنه در حقت دارم کم کاری می کنم نکنه از مهدت ناراضی هستی يا چيزيه که چون هنوز نمی تونی منظورت رو بهمون بگی اينجوری بهانه می گيری قبلا بهتر بودی نمی دونم خودمم خيلی کسل شدم هر چی باهات صحبت می کنم و .. بی فايده شده خيلی شعرهای خوب ار مهد ياد گرفتی زبانت خيلی خوب پيشرفت می کنه ولی ناراحتی آقا کوچولوی من غم دنيا رو تو دل من می ريزه پسر عزيزم فقط دوست دارم شاد باشی و سلامتو هميشه بخندی . کلی آرزو برات دارم. ...
5 اسفند 1391

عاشق مامانا

مامان جونی اين روزها نمی دونم چرا تمام تلاشت رو ميکنی تا مامانی رو به مرحله جنون برسونی . تمام حرفت شده بريم خونه مامانا بريم خونه مامانا . از صبح که از خواب بيدار می شی شروع به غرغر ميکنی که آی مامانا ميخوام بيام خانتون (خونتون) تا بالاخره ميری مهد ، بازم تا عصر می يايم با باباجون دنبالت همين موضوع تکرار ميشه. بعدم که باهات صحبت می کنم که پسرم مهد خوبه شعر ياد می گيری می ری پيش دوستات يک دفعه می گی برو اصلا دوست ندارم برو بچيی (بچه) بد توی اين هفته هم به خاطر اينکه رسم مادری رو به جا آورده باشم هر روز سعی کردم ببرمت اونجا تا يک دل سير بازی کنی و کيف کنی. وقتی تگاهت ميکنم که چه لحظه های شادی رو ميگذرونی خيلی خوشحال ميشم دس...
18 بهمن 1391