تولد سه سالگی
عسل پسر مامانی و بابايی ، امسال ازت پرسيديم ايليا جون دوست داری تولد بگيريم يادته؟ پارسال همه اومدن خونمون عکسهاشم بهت نشون داديم يا بريم دريا برات تولد بگيريم؟ شمام جواب دادی: تولد اينچا خانمون (به قول خودت) از دو سه هفته قبل هم هی راه می رفتی می گفتی تولدم مبارکه آخه قربونت برم با اين اظهارنظرهات
خواستم برات از اين تم های تولد بخرم ديدم وای چه قيمتهای عجيب غريبی!!
تصميم گرفتم به جای اونها همه تزئينات تولدت رو آبی انتخاب کنم بادکنهای آبی، نی های آبی با روبانهای آبی، لباس آبی و ... خلاصه شد تولد ايليا خان آبی
امسال چون بابايی عجله داشت زودی کيکت رو انتخاب کرديم اومديم خونه.
وقتی داشتيم خونمون رو تزئين می کرديم هی ديدم شما بهانه می گيری می ری آشپزخونه پشت کانتر قايم می شی هی با چشمهای خوشگلت يواشکی نگاه می کنی اومدم باهات صحبت کنم ديدم آقا موچول زد زير گريه چيه؟از بادکنک امسالم می ترسه
ولی چاره نبود و کار از کار گذشته بود قول می دم از سال ديگه ی فکر ديگه برای تزئين بکنيم
امسال هم خدارو شکر کلی کيف کردی خوبيشم اين بود بعد از ظهر ی خواب ناز کردی تا مهمونامون بيان کلی سرحال شدی 
بعد از اينکه کيک رو برديدی با دوستات مانيا کوچولو و سامان جون رفتين توی اتاقت حال بازی نکن کی بازی کن، حال بهم نريز کی بهم بريز
بعد از اينکه مهمونامون رفتن شما هم مثل شلمان شيرت رو خوردی به ی خواب ناز رفتی
خوب بود که شنبه عيد غدير بود و تعطيل که حسابی استراحت کنی . تازه چون مهد ازت عکسهای خيلی خوشگلی انداخته بود امسال ديگه آتليه نرفتيم تجربه کنيم امسال می خوای چطور رفتار کنی؟ به اميد خدا سال ديگه










تولد سه سالگی
