تولد يکسالگی
گل پسرم از تولد يکسالگيت دوست دارم قدر يک دنيا برات بنويسم ولی نمی دونم چرا هی چی می خوام بگم بنظرم کم و کوچيکه هميشه از روزی که به دنيا اومدی فکر می کردم وای من بايد چه کارايی برای تولد گلم بکنم
از يک ماه قبل ياد سال قبل افتاده بودم هی می گفتم پارسال همچين روزی اين جوری بود ... با هر کسی هم که تجربه تولد يکسالگی گرفتن برای نی نی خودش رو داشت صحبت کردم اکثرا راضی نبودن بابايی هم که دوست داشت بريم مسافرت آخر سر به اين نتيجه رسيديم که چون هنوز شما کوچول و موچولوی چيزی از جشن متوجه نمی شی تازه چون استراحتت هم بهم می خوره ناراحت و خسته هم می شی از اون گذشته حدود يکسال و نيم هم هست که خودمون مسافرت نرفتيم خلاصه بعد از مشورت با بابا جون تصميم گرفتيم بريم کيش يک تولد سه نفره برات بگيريم سه شنبه شب تولدت رفتيم تا شنبه خيلی خوش گذشت جای همه خالی کلی گشتيم تا برات کيک بخريم رفتيم ساحل مرجان توی ار آلاچيق ها رو تزئين کرديم برات آهنگ تولد گذاشتيم خيلی خيلی شادی کرديم شمام که دست می زدی و مثل هميشه يک آقا کوچولوی ماه بودی
راستی از خانواده هايی که اومده بودن پارک بهمون يک کاسه آش دادن بعدم نینی هاشون اومدن پيش ما با هم بازی کردين کلی هم بهشون بادکنک داديم و همه باهم کيک و چای خورديم آخرشم که معلوم بود داری خسته می شی يک شيشه شير نوش جان کردی و توی کالسکت به يک خواب ناز رفتی
من و بابايی هم کنار ساحل کلی قدم زديم و برگشتيم . وقتی برگشتيم تهران برای همه کيک خريديم.









صدو و بيست سال زنده باشی و زندگيت قشنگ و موفق باشه عزيز و ناز مامانی و بابايی
اميدوام بتونم مامان خوبی برات باشم و خدای مهربون کمکم کنه که از عهده وظايفم بر بيام



تولد يکسالگی
